آرش نراقی با نام مستعار احمد نراقی (زاده ۱۳۴۵ در تهران) نویسنده، مترجم، استادیار کالج موروین و عضو هیات مدیره موسسه خشونت پرهیزی برای دموکراسی است. عمدهٔ فعالیتهای وی در زمینهٔ فلسفهٔ دین و معرفت شناسی است.
مدت ها بود کتابی با قلمی چنین تحلیلی ، دلنشین ،دقیق و روح نواز نخوانده بودم.به جد بگویم از این کتاب بسیار نکته ها استفاده کردم...بقدر چندین کتاب اخلاق...به قول نادر ابراهیمی ، "فوران عقل بود و غلیان عشق"...دکتر نراقی با قلم نکته سنجش موشکافی دقیقی از احوالات جناب مولانا و انقلابات روحی او از کودکی تا مرگ به دست می دهد. فصل آخر کتاب که به بررسی تطبیقی دیدگاه دو حکیم پارسی گوی ، جناب خیام و جناب مولوی ،در باب عدم و نیستی می پردازد، یکی از بخش های شاهکار و اوج کتاب است. به طور خلاصه تلقی خیام از مرگ و عدم ، تلقی ای نهیلیستی ست و مرگ را نیستی محض می پندارد. در نظر خیام دنیا چون کاروانسرایی است که همه ی درهای آن به سوی بیابان هولناک عدم باز می شود . ما از عدم به این کاروانسرا آماده ایم تا دمی خوش باشیم و چون کوس مرگ زنند از آن به سوی بیابان تاریک نیستی بخزیم. دیدگاه مولانا که تفاوت شگفت انگیزی با نگاه خیامی دارد ، تلقی عارفانه از عدم است.از نظر او زیستن ما در دنیا مانند بردن قفس پرنده ای است به میان باغی فراخ و دلنواز که پرنده هر آن خود را به در و دیوار قفس می کوبد تا رها گشته به تفرج در باغ بپردازد.
بخش های از کتاب:
بازآزمایی تجربه های معنوی روح های بزرگ بر فراخنای روح ما می افزاید و به ما یاری می کند تا به تجربه های ژرف اما گنگ روح خود نام بدهیم ، نشانه های آنرا تعبیر کنیم و همهمه های گنگ آنرا گویا نماییم
در عالم معنا طلب مطلوب را باید از درون آغاز کرد.اگر می خواهی چیزی در عالم خارج رخ دهد، نخست باید چیزی را در عالم درون خود تغییر دهی.اگر می خواهی شیرینی ای را در جهان خارج بچشی ، باید تلخی را در جهان درون بزدایی.شیرینی درونی ، شیرینی بیرونی را می آفریند. ,بنابراین در عالم معنا ، برای یافتن آب نباید چاه کند ، باید تشنه شد.وقتی تشنه شدی ، آب به سراغ تو می آید
ارسطو به ما می آموزد که حکمت ثمره زیستن است.انسان باید عمری را پس پشت نهد و در متن زندگی سرد و گرم روزگار را بچشد تا سرانجام بر شاخسار وجودش میوه حکمت سر برزند.فرد هوشمند و خوش استعداد می تواند در دوران جوانی و حتی نوجوانی ��انشمند شود، اما برای حکیم شدن باید شکیبایی بیشتری بورزد.حکیمان خود به ما آموخته اند که یکی از مهمترین سرچشمه های حکمت، تجربه ی سرشت سوگناک هستی است.سرشت سوگناک هستی خود در تجربه ی اندوه،مصیبت،ناکامی،از کف دادن محبوبها و مانند آن آشکار میسازد.اما تجربه اندوه وتلخکامی به خودی خود به حکمت نمی انجامد.آنچه سرچشمه حکمت در روح انسان است، تامل و ژرفکاوی در ماهیت این سویه های سوگناک است.آن کس که منفعلانه خود را در برابر امواج خروشان مصیبت وامی نهد،در قعر آن گرداب های هائل غرقه خواهد شد.اما کسی که مقهور امواج کوه آسای تراژدی نمی شود و فعالانه بر گرده آن موجها می نشیند و از فراز آنها افقهای فراختر را می پاید، آگاهی حکمت آمیز را در خواهد یافت.
این جوری می نویسم که مثل تمام مقالات و کتاب های نراقی، قوی منسجم و کاملا اموزنده بود، چند مقاله ی کتاب بسیار مفید و جون دار هستند، نوشته های نراقی روان و پر جاذبه س، چند مقاله ی ابتدایی بررسی زندگی مولوی و نکته یابی از ان هاس و باقی مقالات پرداختن به نکته های انتخابی نویسنده س که به خوبب پرورششون داده.
شنیدنِ مکرر از عشق و مولانا، همواره بهجت انگیز است خصوصاَ اگر از زبانِ استادِ محجوب و فرهیخته ای همچون آرش نراقی باشد
ایشان در این کتاب، در پی تبیین ِمفاهیمِ عمیقی همچون غم غربت ، طبیب الهی ، سکوت ، غم و شادی ، خوف و رجا ، قبض و بسط و... بر آمده است نراقی در هشت مقالۀ تحلیلی، ضمن اشاره به داستان زندگی شمس و مولانا، نظریات خود را در بابِ پاره ای از مفاهیم عرفانی بیان می کند، از جمله اینکه در مقولۀ فنا معتقد است درویش خود را نمی بیند، در واقع جز خدا نمی بیند و این تجربۀ او را وحدتِ شهود می نامد که با وحدت وجود متفاوت است ، یک عارف می تواند وحدتِ شهود داشته باشد اما وحدتِ وجود را نپذیرد که نظریه ای است متافیزیکی برای تفسیرِ ساختارِ عالم
در جای جای کتاب، رد پای دکتر سروش را می توان مشاهده کرد، هر چند نویسندۀ محترم نیز سعی در کتمان آن ندارد
ازمتن کتاب :
مولانا تا پایان عمر هرگز نتوانست بر احساس عمیق تنهایی غلبه کند
بر خلاف آنچه از ظاهر داستانِ اسماعیل بر می آید، قربانی اصلی اسماعیل نبود، آن کودک از همان ابتدا بنا نبود که قربانی شود، قربانی اصلی پدر بود
تجربه عاشقی در واقع عبارتست از تغییرِ مرکزِ ثقلِ هستی از خود به دیگری
انسانهای معنوی هم به فراخور توانایی و ظرفیتشان می تواننداز مراتبِ وحی بهره مند شوند
گفت معشوقم تو بودستی نه ان/ لیک کار از کار خیزد در جهان برای انسان ک دارای استعداد "فکر کردن" است ، مهمترین عاملی ک او را در مجرای تفکر می اندازد همانا ادراک قانون کلی علت و معلولیت است.هستی از نگاه ما در وجودپایه ریزی شده . حال باید رشدکند؛ صیرورت یابد. در این رشد می باید شکافته شود. ویتکنشتاین اشاره دارد حدود زبان من ب معنی حدود جهان است و عالم ـ عالم من است بدین منظور ک حدود زبانی ک من ان را می فهمم حدود عالم من است.لذت بخش بود ..البته قابل ذکر است مطالعه آرا ایشان برای بنده نوعی تجربه اندیشی در یک زندگی جدید را ب همراه داشته است
این کتاب مجموعه ای است شامل هشت مقاله از پاره ای از درسگفتارهای نویسنده در دانشگاهها و محافل فرهنگی آمریکا درباره مولانا و مثنوی شریف. به نظر من در جهان راز زدایی شده امروز قایل به امر معنوی بودن از هر زمان دیگری دشوار تر شده است. از اینرو مطالعه آثاری از این دست برای من قدری تسلابخش است. هرچند که آشفتگیها و سردرگمی های دیگری به دنبال دارد . . .
من حس میکنم آرش نراقی این کتاب رو همینجوری ننشسته و بنویسه، این مطالب حاکی از یه تجربه زیسته ناب در مورد مولانا است. چند تا مقاله تقریبا کوتاه که زمان زیادی نمیگیره و ارجاعات نویسنده به مثنوی غزلیات شمس مباحث رو ساده تر میکنه!
چه کس ام من؟ چه کس ام من؟ که بسی وسوسهمند ام گَه از آن سوی کشند م گَه از این سوی کشند م زِ کشاکش چو کمان ام به کف ِ گوشکشانام قدَر از بام درافتد چو در ِ خانه ببندم مگر استارهیِ چرخ ام! که ز برجی سوی برجی به نُحوسیش بگریم به سُعودیش بخندم به سما و به بروجاش، به هبوط و به عروجاش نفسی همتک ِ باد م نفسی من هَلَپَند ام نفَسی آتش ِ سوزان، نفَسی سیل ِ گریزان ز چه اصل ام؟ ز چه فصل ام؟ به چه بازار خرند م نفسی فوق ِ طباق ام، نفسی شام و عراق ام نفسی غرق ِ فراق ام نفسی راز ِ تو رَندم نفسی همره ِ ماه ام، نفسی مست ِ اله ام نفسی یوسف ِ چاه ام نفسی جمله گزند م نفسی رهزن و غول ام، نفسی تند و ملول ام نفسی ز این دو برون ام؛ که بر آن بام ِ بلند ام بزن ای مطرب ِ قانون هوس ِ لیلی و مجنون! که من از سلسله جَستم؛ وَتَد ِ هوش بِکَندم به خدا که نگریزی! قدح ِ مِهر، نریزی! چه شود ای شَه ِ خوبان که کنی گوش به پند م هله! ای اوّل و آخر! بده آن بادهیِ فاخر! که شد این بزم منوّر به تو ای عشق ِ پسند م بده آن بادهیِ جانی زِ خرابات ِ معانی که بدان ارزد چاکر که از آن باده دهند م بپَران ناطق ِ جان را تو از این منطق ِ رسمی که نمییابد میدان ِ بگو حرف ِ سمند م